بخاطر پست دیشبم با پرهام دعوام افتاد. کی دلش میخواد حرفای دلشو با ترس و بغض بنویسه و تنها کسی که میخونه بیاد از خواهرت به عنوان "اطرافیانی که دارن محدودت میکنن و باعث میشن حال و روزت این باشه" یاد کنه؟ مثل هیزم بیار آتیش. بهم میگه من اینارو مینوشتم تو اعصابت خورد نمیشد؟ کسی حق داره بخاطر اینکه من حرف دلمو نوشتم باهام دعوا کنه؟ و بعد دیگه بره و اصلا می امامو باز نکنه. دلم چی میخواست؟ دلم میخواست بفهمه چقد ناراحتم. مثل هرباری که من جلوی خودمو میگیرم که دعوا و بحث پیش نیاد، یه بارم اون جلوی خودشو بگیره. اگه برین بخونین یکی اومده نوشته که چقد داغونه و ناراحت، واکنشتون این میشه که دیگه بدترش کنین؟ به جای اینکه آرومش کنین و بهش کمک کنین این حسا بهش دس نده به خانوادش توهین کنین تا حالش خیلی بهتر بشه؟ بعدشم بگین آهان راس میگی یادم نبود حق حرف زدن ندارم و برین دیگه سین نزنین. این اواخر خیلی دارم به تناقض میرسم. با دیدن این رفتارا مدام از خودم میپرسم که انتخابی که کردم تا چه حد درسته؟ وتقعا این آدمی که اینهمه بخاطرش خودمو داغون میکنم و غصه میخورم همونیه که باید باشه؟ د رایت وان ؟! الان که اینارو مینویسم دارم گریه میکنم و با عصبانیت تایپ میکنم. کاملا واضحه دارم دعوا میکنم. مامان اینا مطمئنن که دارم با پرهام دعوا میکنم. برام مهم نیست. وقتی اون یاد نمیگیره به خانواده ی من احترام بذاره منم برام اهمیتی نداره آبروی اونو تو سختترین شرایط حفظ کنم. اصلا چرا باید تو این حال و روزم به فکر آبروی اون باشم؟! مگه اون به فکر حال و روز من بود؟ نه. اون فقط هربار پشیمونم میکنه از اینکه درمورد خواهرم باهاش دردودل میکنم. با اینکه بار ها گفتم نکن. و هرباری که اینو میکنه من احترامی که به برادرش قائلم کمتر و کمتر میشه. چرا از من انتطار داره به اون احترام بذارم و هرطور که هست قبولش کنم در حالی که خودش نمیتونه این کارو در قبال مینو انجام بده؟ دیگه خسته شدم. الان وقتش نبود که این واکنشارو ببینم. اصلا وقتش نبود. بهتره برم با اطرافیانی وقت بگذرونم که میفهمن کی باید برینن تو اعصاب و روحیم و کی عارومم کنن !
[ شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ ] [ 15:2 ] [ مهسا ] [ ]
برچسب:
نویسنده: هستی ابراهیمی