فروش عکس - تاریخ: 1400/11/17 ساعت: 21:05
نصفه شبی باز زده به سرم. نشسته بودم منتظر پرهام که بیاد و براش اپلای کنیم اما ساعت یک شبو گذشته و ازش خبری نیست.. داشتم تو لپتاپ دنبال کارای فریلنس میگشتم.. باز غرق رویا شدم! داشتم فک میکردم عکسایی که میگیرمو بفروشمو با پولش شروع کنم برم مسافرت و یه پیج سفرنامه نویسی هم باز کنم! سفرنامه های مهسا و پ...
ویش لیست 2018 - تاریخ: 1396/10/25 ساعت: 6:58
مسافرت کاپادوکیا کار خوب (ترجیحا فریلنس)قبولی دانشگاه پیدا کردن معنی زندگی اینکه همه سالم و خوشال باشن.. یه سال پر از هیجان و ماجراهای جدید..
اراسموس - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
نمیدونم فقط منم که مدام از این شاخه به اون شاخه میپرم یا بقیه هم اینجورین. بعد از بحث طولانیه کانادا و ترکیه، میدونم که قرار نیست برم کانادا. هرطوریم که حساب کتاب میکنم، کانادا بیش از حد گرونه واسه من.. تازه یه چیزی هست که دلم بهش بنده.. دوباره برگشتم به نقطه ی دو ترم اراسموس گرفتن ! احساس میکنم بای...
اولین روز مهاجرت - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
سال ها تصور میکردم لحظه ای که میخوام مهاجرت کنم چطور قراره باشه.. حتی تا هیجانی که تو هواپیما بهم دس میدادو هم بارها شبیه سازی کرده بودم! واقعیت خیلی متفاوت بود. با پرهام خدافظی کردم و برای عاخرینبار با چشای خیس وقتی داشتم میرفتم به سمت پله های هواپیما از پشت شیشه ها دنبالش گشتم..درای هواپیما بسته ش...
تغییر رشته - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
خیلی هیجان زدم ! چن روزه دارم به تغییر رشته فک میکنم چون با دیدن یکی از ویدئوهای تد راجع به مغز، رفتم درمورد گویندش تحقیق کردم و دیدم نوروساینتیسته. از اونجایی که به طرز عجیبی ولع دارم نسبت به هرچیزی که راجع به مغزه، رفتم کلی راجع به رشته ی نوروساینس تحقیق کردم و از قضا تو یکی از دانشگاهای اینجا این...
سیندروم استانبول - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
دلم خیلی گرفته.. از اینکه از پرهام دورم.. هیچی طعم نداره.. دلم نه بیرون رفتن میخواد نه هیچی.. روزای اولی که اومده بودم اصلا اینجوری نبودم.. خیلی ذوق زده بودم و انرژی داشتم.. اما مگه چقد دیگه میتونم دوریشو تحمل کنم؟ عوضش دلم به این خوشه که بالاخره میاد.. کموند.. اما اگه یچیزی میشد و نمیومد چی؟ نمیخوا...
اکتشافات جدیدم! - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
پرهام خوابیده.. امروز واسه جی عار ای چنتا منبع دانلود کردم. یکم پیش با پرهام خدافظی کردم که برم درس بخونم، جواب نداد فهمیدم خوابیده. ازونجایی که پرهام بخوابه نمیتونم تمرکز کنم رو درس، برداشتم کلی اپلیکیشن دانلود کردم. از همونایی که از وقتی اومدم اینجا بصورت ناگهانی ظاهر میشن رو صفحه ی گوشیم که توروخ...
دردودل طولانی - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
چن روزه که اوضام خیلی داغونه. اما مثل اینکه چیزی که از بیرون دیده میشه به شدت وخیم تر از چیزیه که خودم احساس میکنم. مامان و بابا خیلی نگرانمن. فک میکنن مریض شدم. امروز مامان با نگرانی بهم گفت بخاطر پرهام اینجوری شدی؟ هرروز داری لاغرتر میشی. گفتم نه چه ربطی داره! باور نکردن. خب بچشونو میشناسن، هرچقدم...
:) - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
بخاطر پست دیشبم با پرهام دعوام افتاد. کی دلش میخواد حرفای دلشو با ترس و بغض بنویسه و تنها کسی که میخونه بیاد از خواهرت به عنوان "اطرافیانی که دارن محدودت میکنن و باعث میشن حال و روزت این باشه" یاد کنه؟ مثل هیزم بیار آتیش. بهم میگه من اینارو مینوشتم تو اعصابت خورد نمیشد؟ کسی حق داره بخاطر اینکه من حر...
خونه ی جدید - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
بالاخره خونه رو معامله کردیم.. این خونه ی جدید چنتا مزایا داره. یکی اینکه سه خوابست و اتاقم جداست. دومی اینکه پنجره های اتاق از سقف تا زمینه. سومی اینکه منظره ی اتاق ساختمونای بلند شهره. تصویری که خودم دارم، تو طبقه ی چهارده یه برج توی منهتنه! اما واقعیت اینه که این خونه یکی از ارزونترین گزینه هایی ...
شب بخیر استانبول.. - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
صب با استرس اینکه اگه یهو پرهام دانشگاه قبول نشه چیکار میکنم بیدار شدم.. حالم اصلا خوب نبود و تا ساعت پنج عصر تو جام موندم. فشارم انقد پایین بود که نه خواب بودم و نه بیدار.. مثل اینکه نیمه بیهوش باشم. هر از گاهی خوابم میبرد و یهو با استرس از خواب میپریدم.. میخواستم گوشیو بردارم اما انرژیشو نداشتم.. ...
دلتنگی - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 1:57
در عرض چند ماه زندگیم از این رو به اون رو شد.. احساس میکنم همین دیروز بود که داشتم پایان ناممو با عذاب مینوشتم ! و حالا اینجام.. طبقه ی چهاردهم یه ساختمون تقریبا قدیمی.. در حالی که چند ماه پیش از بالکن خونه بدون روسری کوچه رو میپاییدم تا ببینم پرهام کی میرسه، الان تنها چیزی که میتونم از بالکن بهش خی...
آخرین ماه - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 0:28
همش میگفتم پرهام.. کی میشه ببینم این دو سال گذشته و همه چی تموم شده. راحت شدیم؟ میگفت به همین زودی. نگران نباش.. میگذره..دیشب وقتی پویا گفت بیس روز دیگه میرین یه لحظه قلبم وایساد ! تموم این روزا اومد جلو چشمم.. همه ی این سختیا، اینهمه انتظار..حالا فقط سه هفته دیگه باید صب کنم تا این کابوس تموم شه؟دل...
سرکوب امید - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 0:28
امروز خیلی روز خسته کننده ای بود. یواش یواش وقت رفتن داره میرسه و من بیشترین چیزی که این روزا بهش نیاز دارم، امید و انگیزست.. ما عادما درست یا غلط یه تصمیمی رو میگیریمو اون میشه همه ی امید و انگیزه ی ما.. اما وقتی یکی مدام سعی میکنه تصویرتو از چیزی که تورو زنده نگهداشته اینهمه مدت خراب کنه چی؟ اگه ی...
دریمینگ - تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 0:28
سه هفته موند تا مهاجرت. خیلی استرس و هیجان دارم.. احساسات خیلی عجیب، بعضی وقتا افسردم بعضی وقتا خوشالم.. اما حالت کلیم اینه که قفل شدم! فقط منتظرم برم بعد همه چی شروع بشه.. البته امتحان دیفرانسیل یکشنبه هم حسابی استرسمو زیاد کرده..پرهام رفته تبریز واسه کارای دانشگاه.. همش براش مشکل پیش میادو من همش ...
آینده - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:03
وقتی میام پست بذارم و سورپرایزت کنم میبینم که قبل من اومدی و با اون قلمه جادویی و شاعرانت برام چیز نوشتی و بازم بهم دو تا بال دادی که پرواز کنم! واقعا راس میگی اینهمه خوشبختی محاله.. امروز که پستتو خوندم نخواستم بهت بگم.تا شب بیام اینجا بنویسم و صبح که خوندی خوشحال شی ولی نشد و لو دادم خودمو.. اونجا...
قفل مغزی - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:03
دیگه صب که بیدار میشم اولین کاری که میکنم چک کردن وبلاگه! دلمم نمیاد پرهام هرشب اینهمه اذیت بشه و احساس اجبار کنه برای نوشتن، اما دروغ چرا این نوشته ها بقدری هیجان زدم میکنه که تا عاخر روز احساس خوشبختی بهم دس میده! خب هرکسی یه راهی واسه احساس خوشالی داره واسه منم کلمه ها بیشترین نقشو تو این زمینه ا...
شب شوم - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:03
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
اولین اپلای! - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:03
امروز خیلی روز خوبی بود. این روزا از ذوق مایا خیلی امیدوار شدم به زندگی و کلا دارم رو مایا کار میکنم از صب تا شب. بیچاره پایان نامم که همینجوری نصفه نیمه مونده. یاشار خیلی سعی میکنه بهم انگیزه بده و موفقم شده، واسه همین ذوق و شوق زیادی دارم ولی خب خیلی خسته میشم مثلا روزی 4 5 ساعت میشینم پای یه طرح....
حس عجیب - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:03
این 2 روزه آخر برام خاص و عجیب و خوشحال کننده بودن. تو هر کدوم از روزا به یکی از دانشگاه های استانبول اپلای کردم و مدارکمو فرستادم (البته عشقه زندگیم این کارارو برام کرد..) ولی متاسفانه ازم تومر میخوان که نمیدونم چیکارش کنم و باید تا وقت ثبت نام اگه بهم اجازه ی خروج بدن یجوری به فکره تومر باشم. اینم...

برچسب‌های مرتبط

سردرگمی در زندگی | سردرگمی در انتخاب رشته | سردرگمی در ازدواج | سردرگمی در انتخاب شغل | سردرگمی (روانشناسی) | سردرگمی فرهنگی | سردرگمی در عشق | سردرگمی انسان |