خرید بک لینک
در عرض چند ماه زندگیم از این رو به اون رو شد..

احساس میکنم همین دیروز بود که داشتم پایان ناممو با عذاب مینوشتم ! و حالا اینجام.. طبقه ی چهاردهم یه ساختمون تقریبا قدیمی..

در حالی که چند ماه پیش از بالکن خونه بدون روسری کوچه رو میپاییدم تا ببینم پرهام کی میرسه، الان تنها چیزی که میتونم از بالکن بهش خیره بشم غروب آفتاب از لابه لای ساختمونای سر به فلک کشیده ی غرب استانبوله..

میترسم.. از اینکه میدونم روتین چند ماه پیشم دیگه هیشوخ قرار نیست تکرار بشه.. حالا ذیگه هیچکسو تو ایران ندارم.. همونقدی که کانادا رفتن برام دور و دست نیافتنیه، ایرانم برام همینه..

دلم بعضی وقتا تنگ میشه.. احساس عجیبی دارم.. ته دلم فک میکردم با اومدن من زندگی تو ایران قرار نیست جریان داشته باشه.. حالا انگار که همه چی سرجاشه.. انگار هیچکس متوجه نبود من نیست.. انگار من فراموش شدم.. جوری که انگار هیچوقت وجود نداشتم..

حالا تنها اثری که از من مونده، نقاشیای روی نیمکتای مدرسست..

از اینکه همچنان دوستام میرن بند، میرن قلیون، میرن دانشگاه احساس بدی بهم دست میده. حس میکنم عقب موندم..

از همه بدترشم احساسیه که هیچوقت نمیتونم راجعبش حرف بزنم یا چیزی بگم.. پرهام بعضی وقتا فک میکنه دلم اصلا براش تنگ نشده.. خیلی دارم تلاش میکنم بهش سخت نگذره.. میدونم چقد تو شرایط سختیه.. اونوخ هر شب دلم میخواد بهش بنویسم که چقد روزام با گریه و 1 میگذره اما دلم نمیاد.. تنها امیدم به زندگی اینه که زودتر کاراش حل شه و بیاد پیشم..

برچسب: نویسنده: هستی ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 1:57

صفحه بندی