سال ها تصور میکردم لحظه ای که میخوام مهاجرت کنم چطور قراره باشه.. حتی تا هیجانی که تو هواپیما بهم دس میدادو هم بارها شبیه سازی کرده بودم! واقعیت خیلی متفاوت بود. با پرهام خدافظی کردم و برای عاخرینبار با چشای خیس وقتی داشتم میرفتم به سمت پله های هواپیما از پشت شیشه ها دنبالش گشتم..درای هواپیما بسته شد و حرکت کردیم.. کل فکرم پیش پرهام بود. شده تا حالا کسیو انقد دوس داشته باشین که همش صداشو بشنوین و مطمئن باشین که اونجاست؟ اما نیست؟ مدام صداشو میشنیدم. گریه میکردم. موقع شام خوردن حس میکردم تو گوشم میگه مهسا بخور ! غرق گریه میشدم و به زور قورت میدادم.. میخواستم خوشالش کنم.. تصور میکردم با احساس نا امیدی و تنهایی تو سکوت از کنار شیشه کنار رفته.. سوار ماشین شده و با پاهای خستش بدون انگیزه پدالو فشار داده.. تا برسه خونه عرق روی پیشونیش نشسته اما هیچ انگیزه ای برا پاک کردنش نداشته.. رفته خونه و درو به روی شهر خاموش و تاریکی که دیگه اثری از عشق توش نیس بسته.. میگفتم الان حتما دراز کشیده.. حتما داره سیگار میکشه و منتظرمه.. فقط میخواستم پام به زمین برسه تا باهاش حرف بزنم.. نمیتونستم تحمل کنم.. همش تصور میکردم باهم زندگی میکنیم. همه ی لحظه هامون جلو چشمم اومده بود.. عاخرینباری که بغلش کردم و بوی پیرهنش پر شد تو ششام.. عاخرینباری که نگرانم بود و همش بهم میگفت مواظب خودم باشم و من بازیگوشی
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: هستی ابراهیمی
تاريخ: پنجشنبه
30 آذر
1396 ساعت: 1:57